سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
ناکام دات کام

ناکام دات کام


تشریف بیارید کلانتری

(اولین چهارشنبه زمستون-  ساعت 11 صبح )



- [ صدایی  تقریبا آروم ] الو سلام علیکم  !  آقای
.........؟


- بله بفرمائید !



- سروان غلامی هستم از کلانتری 12
......
-
.........  [یـــا خدااااا ] ......... بله بفرمائید ؟



-  لطف کنید حتما امروز ساعت 2 بیاید کلانتری 12 خیابون
.........
- من؟ با کی کار داشتین یه بار دیگه میشه بگین ؟



- شما مگه آقای
.........نیستین ؟
- چرا .
- اسم کوچکیتون
......... ؟
- بله  خودمم .



- پس لطف کنید ساعت 2 حتما بیاید .
- ببخشید در مورد چی هست اونوقت ؟
.........
......... مورد اخلاقی .
-
.........oh  ]......... بله .........حتما.



- خداحافظ


- خداحافظ


حالا سال به دوازده ماه گوشی ما زنگ نمی خوردا . . . شماره منو اصلا از کجا اورده بود؟



یعنی چی شده ؟



واسه چی میتونه باشه ؟



موتور ؟ ماشین ؟ چک؟ ضمانت ؟ شکایت ؟



اما گفتش اخلاقی . مورد اخلاقی دیگه چیه ؟



چی کار کردم مگه؟ چی کار کردم که خودم خبر ندارم؟



شاید دوستی، رفیقی ، آشنایی رو گرفتن به خاطر اینکه خونواده ش نفهمه اسم منو داده تا برم دنبال کاراش ...



خدایا آخه چی شده ؟ تا حالا پام به کلانتری باز نشده بود که اونم
.........



حتما اشتباه شده اصلا .آرهههههههه اشتباه شده تبسم



طرف همنام من بوده . یا از خود فامیل یا غریبه . احتمالا میرم اونجا بعد معذرتخواهی میکنن و میگن ببخشید اشتباه شده ههههه


اما اگه اشتباه نشده بود چی ؟ :(



      خدایا
.........


چی شده ؟ نکنه بریم بازداشت کنن. حتی اشتباهی . دردسر نشه حالا. شر نشه . خوانواده چی میگن بعدش. جواب اونارو چی بدم ...



( ساعت 12 )



- الو سلام
- سلام بله بفرمائید



- جناب
.........! چرا تشریف نیوردید؟؟؟!
- گفتین ساعت 2 !!!!!!



- نه من گفتم  2 ؟؟ نه همین الان تشریف بیارید. سریع !
- ببخشید آدرس دقیقش نرسیده به پمپ بنزین ؟



- بله . کوچه 17
- چشم



- الان پس اومدینا !
- باشه . ببخشین حالا نمیگین در چه موضوعی هست آخه ؟



- بیبببببببببببببببببب ( اون گفت اما من سانسور کردم – آخه زشته )
[ اوووووه خدایا چی میگه  ] چشم .



- پس زودتر بیاید. راستی
.........
- جانم ؟



- عصری میای فوتبال ؟ خیلی خنده‌دار
شوخیخیلی خنده‌دار
.........[ چند لحظه مکث . نفس هم عمیق و هم تند تند . حس اضطرب و خنده باهم  ]



- ا ی تو روووووووووووووووحت . مسخره ...... نمیرررررررری ایشششالا 



 - واقعا ترسیدی ؟ ههههههههه
- حالا دیگه مردمو میذاری سرکار؟ خجالت نمیکشی ؟



- آرههههه هههههه
  هههههههه حوصله م سر رفته بود . گفتم چه کسی بهتر از تو  ههههه [ راستی یادم رفت معرفی کنم، درست حدس زدین، دوستمه.]



-  چی میگن طلا که پاکه
..... ؟
- آره یک طلایی نشونت بدمممممممم. دیوونه قلبم ریخت تو دهنم . گفتم چی شده
.....



- پس یکی طلبم ؟
- نه خیر 2 تا طلبت هههههه از کجا زنگ زدی ؟ اصلا به فکر این نبودم که تو باشی . صداتم هم آروم بود هم خیلی عوض شده بود اصلا شناختم.



- آره هههه پس یادت نره عصری.
- باشه میبینمت ... دیوونهتبسم


حالا ببینمش چی کارش کنم به نظرتون ؟ :D


+ نوشته شده در چهارشنبه 7/10/90ساعت 3:46 عصر توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


کودک و کادوی تولد پدر

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک


کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که


هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه


خارج شد .

وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم .


آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .



- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ،


مشکی یا قهوه ای ، ... ؟


کودک


پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه... !


+ نوشته شده در سه شنبه 22/9/90ساعت 10:44 عصر توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


دریا

صدای یک تن، در این بیابان...




سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما !


همیشه روشن، همیشه پویا، همیشه مادر، همیشه زیبا !


 ***


دریا


سلام مادر، که می تراود، نسیم هستی، زتار و پودت .


همیشه بخشش، همیشه جوشش، همیشه والا، همیشه دریا !


 ***


دریا


سلام دریا، سلام مادر، چه می سرائی؟ چه می نوازی ؟


بلور شعرت، همیشه تابان، زبان سازت، همیشه شیوا !


***


چه تازه داری؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !


که از سرودم رمیده شادی، که در گلویم شکسته آوا !


***


دریا


چه پرسی ازمن: - « چرا خموشی؟ هجوم غم را نمی خروشی !


جدار شب را نمی خراشی، چرا بدی را شدی پذیرا ؟ »


***


- شکسته بازو گسسته نیرو، جدار شب را چگونه ریزم ؟


سپاه غم را چگونه رانم، به پای بسته، به دست تنها ؟


***


دریا


خروش گفتی ؟ چه چاره سازد، صدای یک تن، درین بیابان ؟


خراش گفتی ؟ که ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟


***


بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !


درین سیاهی، از آن افق ها، شبی زند سر، سپیده آیا ؟


دریا


دریا، - صبور وسنگین -


می خواند و می نوشت:


 "... من خواب نیستم !


خاموش اگر نشستم ،


مرداب نیستم !


روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم


روشن شود که آتشم و آب نیستم !"


***


<فریدون مشیری>


+ نوشته شده در چهارشنبه 16/6/90ساعت 4:10 عصر توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


رهایت من نخواهم کرد ...

که زیبا بنده ام را دوست میدارم


تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان


رهایت من نخواهم کرد...


رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود


تو غیر از من چه میجویی؟


تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟


تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم


تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن


که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم


طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت


که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که


وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد


رهایت نخواهم کرد


تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم


که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت


وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم


مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟


هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟


که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!


آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را


این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی


به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم


لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم


غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟


بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است


شعر سهراب


قسم بر عاشقان پاک با ایمان


قسم بر اسبهای خسته در میدان


تو را در بهترین اوقات آوردم


قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من


قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور


قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو


تمام گامهای مانده اش با من


تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان.


رهایت من نخواهم کرد...


(سهراب سپهری)


+ نوشته شده در سه شنبه 7/4/90ساعت 1:4 عصر توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


بوسه بر دستان پدر خواهم زد

 


بوسه بر دستان پدر خواهم زد


این روزها چیزی که ذهنم مشغول خودش کرده، فکر بوسیدن


دستهای مردی ست که به وسعت همه ی دنیا،


دوستش دارم . دستان زحمتکشی که پیامبر خدا(ص) بر آن بوسه می زند.


وقتی توی مراسمات عروسی، میبینم که داماد به احترام پدر،


خم می شود و دستانش  را می بوسد ، با خود می گویم :




کی نوبت من برسد تا برای اولین بار دستان پدرم را ببوسم.


بدون شک آن لحظه از زیباترین لحظات عمرم خواهد بود.


 


حال دوست دارم پیش از آنکه آن زمان برسد به این آرزویم




برسم. اصلا شاید عمری نبود واسم، تا آن روز را درک کنم.


 


پس باید هر چه زودتر دست بکار شم.


پدر


تا به حال بهش نگفتم : دوستت دارم ، ولی ...




با یک سرفه شبانه او ... تا صبح نخوابیده ام ...




با یک وصیتش، تا مدتی حال و روزم را دگرگون میکند....




با یک جراحت یا کسالت ، دنیا بر سرم آوار می شود....




از گوشه چشمانش و از  یک نگاه پر نفوذش ،


 


منظور و مقصودش را تیز میگیرم...


 


حرفهایش را نگفته می دانم.




و خوب میدانم چه میخواهد بگوید...   


                    


وقتی به این فکر میکنم که هر کس برای اولین بار


 


به بیت الله الحرام نظر افکند،




حاجتش برآورده می شود ، اولین فکری که بعنوان


 


خواسته ام از ذهنم می گذرد  اینست :    


   


   نباشم روزی که .... پدرم نباشد ...




راستش




هیچوقت نتوانسته ام حتی گوشه ای اخلاقیاتش را در زندگی به کار گیرم ...




و هیچوقت نتوانسته ام کاری کنم که بعدها، مانع افسوس هایم شود ...




و حال




به خاطر غرور و احترام و عزتی که پدرم به من داد ...




به خاطر  درس زندگی که پدرم به من آموخت ...




به خاطر ............




و ... و ... و ...




بوسه بر دستان پدر خواهم زد


پدر


+ نوشته شده در چهارشنبه 25/3/90ساعت 12:48 عصر توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


کوک کن ساعت خویش

کوک کن ساعت خویش


اعتباری به خروس سحری ، نیست دگر


دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است


کوک کن ساعت خویش


که مـؤذّن ، شب پیـش


دسته گل داده به آب


 . . و در آغوش سحر رفته به خواب


کوک کن ساعت خویش


شاطری نیست در این شهرِ بزرگ


که سحر برخیزد


شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین


دیر برمی خیزند


کوک کن ساعت خویش


که سحر گاه کسی


بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست


که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی


شب


کوک کن ساعت خویش


رفتگر


مُرده و این کوچه دگر


خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است


کوک کن ساعت خویش


ماکیان ها همه مستِ خوابند


شهر هم . . .


خواب اینترنتی عصر اتم می بیند


شب


کوک کن ساعت خویش


که در این شهر ، دگر مستی نیست


که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد


از صدای سخن و زمزمه ی زیر لبش برخیزی


کوک کن ساعت خویش


اعتباری به خروس سحری نیست دگر


و در این شهر سحرخیزی نیست 


«کیوان هاشمی»


+ نوشته شده در پنج شنبه 1/2/90ساعت 10:32 صبح توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


بنی آدم اعضای یکدیگرند ?؟

 بنی آدم اعضای یک پیکرند ؟
 اگر سعدی اینها ز یکدیگرند



 چو عضوی بدرد آمده پس چرا
دگر عضوها بر سرش می پرند؟


چرا داس بر ریشه اش می زنند؟
به پشت سرش از چه با خنجرند؟

 چرا زیر پایش لگد می کنند؟
چرا پس کلاه از سرش می برند؟








 مگو شعر زیبای تو خوانده اند
گلستان پند ترا ننگرند

 بنی آدمت را رها کرده اند
پی سرقت آن یکی رند!

که حتی به آیات قرآنی هم
ریاکار و سالوس و بازیگرند










چه مضحک شود سعدیا پیکری
که اندام آن یکدگر می درند

  چه پیکر چه هیکل چه اندام بود ؟
که اعضای آن زیر پا یا سرند



نه دستی که از هم گره واکنند
 نه چشمی که بر درد هم بنگرند

 نه آقای مغز و نه بانوی دل
شکم را مرید، عبد پائین ترند



چه خواهد شدن عاقبت پیکری
که اعضای آن صهیون و کافرند

 که خود می کشند و به خود می زنند
و خود می فروشند و بز می خرند

 چه اعضای پیکر چه جای دگر
بنی آدم اعضایی شرم آورند!!!





+ نوشته شده در چهارشنبه 17/1/90ساعت 6:31 عصر توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


مگه غیر از اینه؟! (دخترا نخونن) عاقبت زن گرفتن

  عاقبت زن گرفتن 


جیبها تو Search   می کنه


 پولاتو  Delete می کنه


 خانوادتو Edit    می کنه


عشق


ارتباط با دوستاتو  Cut  می کنه …


 دوستهای خودشو Paste میکنه ...


عشق


 موبایل تو Scan می کنه


 خوشی هاتو  Cance می کنه


 اموالتو Rename میکنه


  !!!Open رو Reject میکنه


هر چی قربون تصدقش بری تو  Recycle Bin میکنه


عشق و علاقه


 هر چی منفی بهش گفتی Save میکنه


 هر وقت باهات دعواش بشه همشونو  Restore میکنه


عشق


 روتو زیاد کنی Reboot تت میکنه


 آخرش هم ، مخت رو  Hang  می کنه


نه واقعاً غیر اینه؟تبسم


چی ؟ غیر اینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا!چشمک


+ نوشته شده در دوشنبه 25/11/89ساعت 12:50 عصر توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


جملات حکیمانه جالب

 


سخنان حکیمانه ای خوندنش خالی از لطف نیست


 لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.نارسیس


 برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند


هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم.هلن کلر


 برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید


 همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم. پائولو کوئلیو


 اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.


 هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد


 بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم.  دکتر شریعتی


 از حضرت عیسی(ع)پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست؟ گفت: خشم خدا. گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.


 لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن


 شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت


 تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ همان خواهد شد که ما می خواهیم.ژان پل سارتر


 بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سکوت کنند.جبران خلیل جبران


 سخنان حکیمانه


مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست ,هزینه است


 در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند


 ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند


+ نوشته شده در شنبه 11/10/89ساعت 11:27 صبح توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |


حاصل تجربیات یک آدم معروف(گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله)

گابریل خوزه گارسیا مارکِز  متولد 6 مارس 1927 - کلمبیا ( رمان نویس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی که


در سال 1982 به خاطر رمان صد


سال تنهایی برنده جایزه نوبل ادبیات شد. وی پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش


در مکزیک زندگی می‌کند.


حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله


1- در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.


2- در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.


3- در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب


هشت ساعته، محروم می‌کند .  


4- در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.


5- در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود


می‌سازد.


6 -  در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛


بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.


7 -  در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد


آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.


8 - در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.


9 - در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.


10 - در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.


11 - در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است،


آنچه را نیز که میل دارد بخورد.


12 - در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی


کردن با کارت‌های بد است.


13 - در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می‌دهد


و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.


14 - در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.


15- در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.


گابریل مارکز


+ نوشته شده در جمعه 3/10/89ساعت 5:7 عصر توسط شب پر - (سینا) نظرات ( ) |