سفارش تبلیغ
صبا
ناکام دات کام

زن و بچه ها رو فرستاد توی یه اتاق که شبیه انباری بود و خودش اومد نشست و گفت: بفرمایید آقا.

پدرم گقت :- شغلت چیه ؟ درآمدت ؟
- شغل خاصی ندارم . یعنی داشتم اما خیلی وقته که بیکارم .
از  این کار راضی هستی؟

زن و بچه ها رو فرستاد توی یه اتاق که شبیه انباری بود و خودش اومد نشست و گفت: بفرمایید آقا.

پدرم گقت :- شغلت چیه ؟ درآمدت ؟
- شغل خاصی ندارم . یعنی داشتم اما خیلی وقته که بیکارم .
از  این کار راضی هستی؟

سرش پائین انداخت و گفت :

- من فقط سالی یکی دو بار دست به این کار می زنم . اونم از سر ناچاری. خودتون که وضع و حالمون رو دارین می بینین. هر بار 5-6 تومن از خونه هایی که مثه شما مایه دار باشن . همین... خودم متنفرم از این کار ، اما چاره چیه.
فقط به خاطر این که نمیخوام بیشتر از این شرمنده زن و بچه هام بشم . تا الانشم خدا رو شاکرم که غرورم و آبروم را جلوی زن و بچه هام حفظ کرده. از این به بعدشم خدا بزرگه.
پدرم سری تکون داد . چند لحظه ای فضای اتاق رو سکوت فرا گرفت  .
پدر رو کرد به بهش و گفت :

- هر چی که از خونه من بردی و خوردی ، نوش جون خودت و بچه هات. فقط ...
- فقط چی آقا ؟
- فقط یه تابلو بود که ..
- آها .اون تابلو فرش رو میگین؟ اتفاقا  آبش کردم.
-  کی؟ کجا؟ به کی دادی؟ آدرسشو داری؟!!!
- آره . همین الان به یه سمساری فروختم. به زور 2 میلیون خرید .
- اما اون دلخوشی من و یادگار پدرم بود. بلند شو تا هر چه زودتر بریم سراغش !!! 
بلند شدیم سه تایی به همون آدرس سمساری رفتیم . ما نشستیم توی ماشین و اون پیاده شد و رفت پول بهش داد.
اما سمسار حاضر نشد به همون قیمت بفروشه.

اومد و  با پدرم که در میون گذاشت، پدر دو تومن دیگه بهش داد. و  با اصرار به4 میلیون راضی شد و بلاخره  پسش داد. 
آقای غلامی تابلو رو گرفت و  اورد توی ماشین و تحویل پدرم داد.
لبخندی که یکی دو روز بود که از لبای پدرم دور شده بود رو دوباره روی صورتش دیدم.
گفت : ببینم. عرضه و جنم کار کردن داری؟
-  آره آقا. کار باشه ،چرا که نه.  حالا چه کاری؟
- خاطرت جمع .
قلم و کاغذ از توی جیبش دراورد و چند سطر نوشت. مهرش رو از توی جیبش دراورد. زیرش رو مهر زد و تا کرد و بهش داد و گفت:

- فکرات بکن .اگه خواستی فردا بیا به این آدرس.
کاغذ گرفت و  خداحافظی کرد و رفت.
فردا صبح با همون سر و شکل وارد شرکت شد. کاغذ رو تحویل خانم منشی داد. با دیدن کاغذ و دست خط پدر ، همه از جا برخاستن . با احترام فرستادنش توی دفتر پدر.
پدر همون موقع سوئیچ یک خودروی مزدا وانت دوکابین رو بهش داد. و از اون روز آقای غلامی شد یکی از رانندگان شرکت.
اجناس خریداری شده و فرش و... رو جابجا می کرد .
کم کم اعتماد پدرم رو بیشتر جلب کرد و شد مسئول خرید شرکت.
 مراودات نقدی و ارزی و بانکی رو هم اون انجام می داد.
مرتبا توی بانکها پیگیر کارهای شرکت بود.
کارها و ماموریت ها رو به قدری با علاقه و اشتیاق انجام می داد که تحسین همه رو برانگیخت.
چندی گذشت و دیگه همراه پدر به سفرهای تجاری اروپایی می رفت.
توی معاملات و سفرها همراه پدر بود. مورد قبول و احترام همه و فردی شناخته شده برای طرفهای داخلی و خارجی.
کم کم به زبان انگلیسی هم تسلط پیدا کرد.  بعد مدتی دیگه پدر کمتر پیش میومد که به سفرهای خارجی بره و در واقع نماینده شرکت در معاملات خارجی کسی نبود جز آقای غلامی .
وضع مالی او هم مثه مقام و موقعیت شغلیش روزبروز بهتر و بهتر شد. اوضاع زندگیش کاملا از این رو به اون رو شد . چندین سفر مکه و کربلا و .. سفرهای مختلف تفریحی و کاری به نقاط مختلف دنیا رفت.
اما این پایان ماجرا نیست
چند هفته قبل
مراسم عروسی پسرش بود. مراسم مجلل و با شکوهی توی یکی از بهترین و  معروفترین هتل های تهران . مراسمی که خیلی ها انگشت به دهن موندن. ماشین چند صد میلیونی که بعنوان ماشین عروس تهیه کرده بود بدون شک توی ایران همتا نداشت.  مهمونای بسیاری دعوت شده بودن. همه چیز طبق برنامه و با تشریفات و پذیرائی آنچنانی در حال انجام بود.
تا اینکه آقای غلامی رفت روی سن و میکروفون رو برداشت و رو به حضار کرد
اول از مدعوین خیلی تشکر و سپاسگزاری کرد و بهشون خوش آمد گفت .
که با استقبال حاضرین هم همراه شد.
جمعیت شادی کنان همهمه ای به راه انداخته بودن و می خندیدن و با کف زدن تشویق می کردن .
اما
صحبتاش اینگونه ادامه داد که :
- مردم!  بعضی از شما جدیدا و بعضی از قدیم منو می شناسین. الان این وضع زندگی و اوضاع و احوال  منه که دارین می بینین.

این تشکیلات و ثروت و  خونه و زندگی و  مال و مقام و ...
اما خدای بالای سر شاهده که من هیچی نبودم .... و هیچی نداشتم .... آدم بدبختی بودم .....
سکوت محض توی مجلس حکمفرما شد .
حضار با تعجب  به آقای غلامی چشم دوخته بودن.
- مردم! نمیدونم باورتون میشه یا نه . اما

من دزد بودم ..... از خونه های مردم دزدی می کردم ...... از دیوار مردم بالا می رفتم ...... 
حرف به اینجا که رسید ، صدای پچ پچ جمعیت، فضا رو پر کرد. بعضی هم تلاش می کردن که او را از بالا به پائین هدایت کنن. اما با مقاومت آقای غلامی روبرو شدن.
میکفروفون را توی دستاش جابجا کرد و در حالیکه اشک توی چشاش حلقه زده بود گفت :
- من زندگیم را مدیون یک مرد هستم. همه تون حتما آقای رستمی رو می شناسین.
اشاره کرد به ته سالن .
- اوناها اون عقب نشسته .... من هر چی که دارم از اونه..... او بود که زیر پر و بال من را گرفت .... به من  بها داد.... زندگی دوباره داد .... شرف داد ....آبرو داد ....
مردم دیگه توجهشون رفت به سمت ته سالن.
پدرم در حالی که اشک می ریخت از همون عقب سالن ملتمسانه ازش میخواست که بیاد پائین؛ و دیگه هیچی نگه .
اما فایده نداشت.


با صدای بغض آلود حرفاش ادامه داد :

- مرد! تو چرا توی خودت میریزی؟ چرا نمیخوای هیشکی بدونه ؟

اتفاقا  بذار بگم! بذار بگم تا همه بدونن!

باید بگم تا بدونن که تو کی هستی! اتفاقا الان موقع شه! ...

پدر که از شدت گریه توان بلند شدن از صندلی را نداشت سرش رو پائین انداخته بود  و  هر از گاهی سرش رو بالا میاورد و باز هم با نگاهش التماس می کرد که دیگه بس کنه و  سکوت کنه .


- این مرد بود که زندگی مارو سر و سامان بخشید ....

من را از اون منجلابی که درش گیر کرده بودم نجات داد ....

بچه های من رو بهترین دانشگاهها فرستاد....

منو چندین بار حج فرستاد. اروپا فرستاد .

صاحب این تشکیلات و زندگی کرد . به این مقام رسوند ....
کم کم حاضرین هم اشک توی چشاشون جمع شده بود و نمی تونستن جلوی خودشون رو بگیرن و با اشکاشون آقای غلامی و رستمی رو همراهی می کردن .

فضای شاد مجلس عروسی کاملا دگرگون شده بود . صداهای هق هق گریه کامل به گوش می رسید.
و......

پایان




موضوع مطلب : داستان, واقعی, خاطره, دزد, پیرمرد, جوانمردی, ایثار, ویلا, شمال, پولدار, مایه دار, زعفرانیه, گیشا, پاسداران, میلیون
جمعه 91 فروردین 25 :: 7:4 عصر :: نویسنده : شب پر - (سینا)

درباره وبلاگ

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت/هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت/دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود/گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
پیوندها
لوگو
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت/هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت/دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود/گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 31
کل بازدیدها: 81936