سفارش تبلیغ
صبا
ناکام دات کام

واقعی و خواندنی

مجلس عروسی بود و جشن و هلهله و شادی . همه اقوام و فامیل دور هم جمع بودن . عروسی یکی از فامیلای دورمون بود . آخرمجلس که شد سفره شام انداخته شد. کنارم دوستان و اقوام دور و نزدیک نشسته بودن. کمی اونطرف تر هم آقای رستمی نشسته بود. جالب بود. چون خیلی سال بود که توی مهمونی ها و مراسمات ندیده بودمش. کسی که پولش از پارو بالا میره ، و یکی از ثروتمندترین تجار تهران که کمتر توی مهمونی ها و مراسمات شرکت میکنه .....



چند شب قبل که یکی از اقوام نزدیک که برای عید دیدنی به منزلمون اومده بود، داستانی رو نقل کرد که برای همه مون جالب و تاثیرگذار بود. بد ندیدم که یه کم وقت بذارم ، و هر طوری که شده این رو مطلب برای همه عزیزانی که علاقه مند داستانهای جالب و واقعی هستن بذارم . امیدوارم  که بتونم همون حسی که به خودم منتقل شد رو به بهترین شکل و نزدیکترین حالت به واقعیت ، به شما هم انتقال بدم.

این خاطره رو یکی از دوستان نزدیک که همسایه همین فامیلمون هم هست براش تعریف کرده ، بنابراین با یک واسطه (و در قسمتی از داستان با دو واسطه)برای شما به رشته تحریر درمیارم . (به خاطر حفظ اطلاعات شخصی افراد اسامی واقعی نیستن)

مجلس عروسی بود و جشن و هلهله و شادی . همه اقوام و فامیبل جمع بودن . عروسی یکی از فامیلای دورمون بود . آخرمجلس که شد سفره شام انداخته شد. کنارم دوستان و اقوام دور و نزدیک نشسته بودن. کمی اونطرف تر هم آقای رستمی نشسته بود. جالب بود. چون خیلی سال بود که توی مهمونی ها و مراسمات ندیده بودمش. کسی که پولش از پارو بالا میره ، و یکی از ثروتمندترین تجار تهران که کمتر توی مهمونی ها و مراسمات شرکت میکنه .

در حین صرف غذا یکی از دوستان که کنارم نشسته بود  با آرنج دستش ضربه ای به پهلوی من زد و با چشماش اشاره کرد به آقای رستمی ، گفت : این رستمی رستمی که میگن، اینه؟؟؟!!!

در حالیکه لقمه غذا توی دهنم بود ، سرم را به نشانه تائید  پائین اوردم و چون صداش یه کم بلند بود ترسیدم که به گوشش رسیده باشه واسه همین نگاه کردم طرف اقای رستمی ، دیدم نگاهش رو از ما دزدید و سرش رو خیلی مظلومانه پائین انداخت.

دو سه مدل غذا واسه مهمونا تدارک دیده بودن و همه مشغول بودن. اما آقای رستمی لب به غذا نمی زد. و مدام لیوان چایی که جلوش بود رو با قاشق هم می زد و هرازگاهی از لب لیوان جرعه ای سر می کشید.

غذامون که تموم شد و خواستیم بلند شیم که بریم، آقای رستمی اشاره کرد به من و دوتای دیگه از همون کنار دستی هام و گفت : مجید آقا بمونید کارتون دارم.

رفتیم پیشش نشستیم. جمعیت دیگه کم کم رفته بودند.

خیلی متواضعانه صحبتش رو شروع کرد  و گفت : مجید آقا شما منو بهتر می شناسی. می دونی که من چهار تا خونه هزار متری توی بهترین نقاط تهران دارم . زعفرانیه ، گیشا ، پاسداران و...  توی شمال ویلای چند هزار متری دارم (اتفاقا چندین بار همین ویلاش رو در اختیارمون گذاشته بود و با خانواده رفته بودیم) از کار و کسب صادرات فرش و اروپا و.. هم کم و بیش آگاهی داری .

اما این دوستتون که به اینصورت از شما سوال کردن من در جوابشون باید بگم که بعله. من همون آقای رستمی هستم که شما شنیدی . تیپ و قیافه منم همینه. سالیان ساله که همینطوری زندگی میکنم. خاکی ام. پولم از پارو بالا میره. من اگه اول ودوم و سوم نباشم، حداقل توی تهران چهارم هستم از لحاظ مال و دارایی.

اما خدای بالای سر رو شاهد میگیرم که ، حاضرم تمام این ثروتم رو بدم تا بتونم مثه شما زندگی کنم. بتونم مثه شماها غذا بخورم .

اروم سرشو پائین انداخت و گفت : سالیانه سال حسرت یه لقمه از همین کباب و غذا به دلم مونده.

کم کم اشکای پیرمرد توی چشمها و روی گونه هاش نمایان شد .

پیرمرد سرش بالا اورد و گفت : ثروت اصلی رو شما دارید ، نه من!

ما نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم و اشکهای ما هم جاری شد. یکی یکی پیرمرد بغل کردیم و باهاش اشک ریختیم. هم خودمون خالی شدیم هم احساس کردیم آقای رستمی هم آروم شد .

حسابی از دلش دراوردیم. ازش عذرخواهی کردیم . اون هم همینطور که اشکهاش پاک میکرد  برای ما ارزوی سلامتی کرد خداحافظی کرد و از جمعمون رفت.

 توی شوک و حال و هوای این لحظات و دقایق بودیم که پسر آقای رستمی اومد. جوان منطقی و تحصیلکرده و متشخص با تقریبا سی و اندی سال سن.

گویا از قضیه سفره مطلع شده بود . در مورد اتفاقی که افتاده بود ازمون توضیح خواست . اولش بواسطه تعصب و علاقه ای که به پدرش داشت کمی از ما گلایه کرد ، اما بتدریج با توضیحاتی که دادیم ، آروم شد .

پسرش گفت حالاکه بحث به اینجا رسید پس اجازه بدید تا داستانی را براتون بگم .

****پایان قسمت اول****

***قسمت دوم***

*** قسمت آخر ***




موضوع مطلب : داستان, واقعی, خاطره, دزد, پیرمرد, جوانمردی, ایثار, ویلا, شمال, پولدار, مایه دار, زعفرانیه, گیشا, پاسداران, میلیون
دوشنبه 91 فروردین 21 :: 5:18 عصر :: نویسنده : شب پر - (سینا)

درباره وبلاگ

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت/هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت/دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود/گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
پیوندها
لوگو
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت/هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت/دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود/گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 25
کل بازدیدها: 85290