داستان واقعی- دزد و پیرمرد پولدار (قسمت آخر)
زن و بچه ها رو فرستاد توی یه اتاق که شبیه انباری بود و خودش اومد نشست و گفت: بفرمایید آقا. پدرم گقت :- شغلت چیه ؟ درآمدت ؟ |
زن و بچه ها رو فرستاد توی یه اتاق که شبیه انباری بود و خودش اومد نشست و گفت: بفرمایید آقا. پدرم گقت :- شغلت چیه ؟ درآمدت ؟ |

و پسر آقای رستمی اینگونه صحبتش رو ادامه داد که : تابستون چند سال قبل که سه چهار روز تعطیلی پیش اومد، تصمیم گرفتیم که طبق معمول به ویلای شمال بریم. مقدمات سفر مهیا شد. خونه رو به قصد اقامت چند روزه توی ویلای شمال ترک کردیم. |

واقعی و خواندنی |

(اولین چهارشنبه زمستون- ساعت 11 صبح )
- [ صدایی تقریبا آروم ] الو سلام علیکم ! آقای .........؟
- بله بفرمائید !
- سروان غلامی هستم از کلانتری 12 ......
- ......... [یـــا خدااااا ] ......... بله بفرمائید ؟
- لطف کنید حتما امروز ساعت 2 بیاید کلانتری 12 خیابون .........
- من؟ با کی کار داشتین یه بار دیگه میشه بگین ؟
- شما مگه آقای .........نیستین ؟
- چرا .
- اسم کوچکیتون......... ؟
- بله خودمم .
- پس لطف کنید ساعت 2 حتما بیاید .
- ببخشید در مورد چی هست اونوقت ؟.........
- ......... مورد اخلاقی .
- ......... [ oh ]......... بله .........حتما.
- خداحافظ
- خداحافظ
حالا سال به دوازده ماه گوشی ما زنگ نمی خوردا . . . شماره منو اصلا از کجا اورده بود؟
یعنی چی شده ؟
واسه چی میتونه باشه ؟
موتور ؟ ماشین ؟ چک؟ ضمانت ؟ شکایت ؟
اما گفتش اخلاقی . مورد اخلاقی دیگه چیه ؟
چی کار کردم مگه؟ چی کار کردم که خودم خبر ندارم؟
شاید دوستی، رفیقی ، آشنایی رو گرفتن به خاطر اینکه خونواده ش نفهمه اسم منو داده تا برم دنبال کاراش ...
خدایا آخه چی شده ؟ تا حالا پام به کلانتری باز نشده بود که اونم .........
حتما اشتباه شده اصلا .آرهههههههه اشتباه شده 
طرف همنام من بوده . یا از خود فامیل یا غریبه . احتمالا میرم اونجا بعد معذرتخواهی میکنن و میگن ببخشید اشتباه شده ههههه
اما اگه اشتباه نشده بود چی ؟ :(
خدایا .........
چی شده ؟ نکنه بریم بازداشت کنن. حتی اشتباهی . دردسر نشه حالا. شر نشه . خوانواده چی میگن بعدش. جواب اونارو چی بدم ...
( ساعت 12 )
- الو سلام
- سلام بله بفرمائید
- جناب .........! چرا تشریف نیوردید؟؟؟!
- گفتین ساعت 2 !!!!!!
- نه من گفتم 2 ؟؟ نه همین الان تشریف بیارید. سریع !
- ببخشید آدرس دقیقش نرسیده به پمپ بنزین ؟
- بله . کوچه 17
- چشم
- الان پس اومدینا !
- باشه . ببخشین حالا نمیگین در چه موضوعی هست آخه ؟
- بیبببببببببببببببببب ( اون گفت اما من سانسور کردم – آخه زشته )
[ اوووووه خدایا چی میگه ] چشم .
- پس زودتر بیاید. راستی .........
- جانم ؟
- عصری میای فوتبال ؟ 


.........[ چند لحظه مکث . نفس هم عمیق و هم تند تند . حس اضطرب و خنده باهم ]
- ا ی تو روووووووووووووووحت . مسخره ...... نمیرررررررری ایشششالا
- واقعا ترسیدی ؟ ههههههههه
- حالا دیگه مردمو میذاری سرکار؟ خجالت نمیکشی ؟
- آرههههه هههههه
هههههههه حوصله م سر رفته بود . گفتم چه کسی بهتر از تو ههههه [ راستی یادم رفت معرفی کنم، درست حدس زدین، دوستمه.]
- چی میگن طلا که پاکه..... ؟
- آره یک طلایی نشونت بدمممممممم. دیوونه قلبم ریخت تو دهنم . گفتم چی شده .....
- پس یکی طلبم ؟
- نه خیر 2 تا طلبت هههههه از کجا زنگ زدی ؟ اصلا به فکر این نبودم که تو باشی . صداتم هم آروم بود هم خیلی عوض شده بود اصلا شناختم.
- آره هههه پس یادت نره عصری.
- باشه میبینمت ... دیوونه
حالا ببینمش چی کارش کنم به نظرتون ؟ :D

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک
کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که
هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه
خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم .
آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ،
مشکی یا قهوه ای ، ... ؟

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه... !

صدای یک تن، در این بیابان...
سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما !
همیشه روشن، همیشه پویا، همیشه مادر، همیشه زیبا !
***

سلام مادر، که می تراود، نسیم هستی، زتار و پودت .
همیشه بخشش، همیشه جوشش، همیشه والا، همیشه دریا !
***

سلام دریا، سلام مادر، چه می سرائی؟ چه می نوازی ؟
بلور شعرت، همیشه تابان، زبان سازت، همیشه شیوا !
***
چه تازه داری؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !
که از سرودم رمیده شادی، که در گلویم شکسته آوا !
***

چه پرسی ازمن: - « چرا خموشی؟ هجوم غم را نمی خروشی !
جدار شب را نمی خراشی، چرا بدی را شدی پذیرا ؟ »
***
- شکسته بازو گسسته نیرو، جدار شب را چگونه ریزم ؟
سپاه غم را چگونه رانم، به پای بسته، به دست تنها ؟
***

خروش گفتی ؟ چه چاره سازد، صدای یک تن، درین بیابان ؟
خراش گفتی ؟ که ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟
***
بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !
درین سیاهی، از آن افق ها، شبی زند سر، سپیده آیا ؟

روشن شود که آتشم و آب نیستم !"
***
<فریدون مشیری>

که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد...
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.
رهایت من نخواهم کرد...
(سهراب سپهری)

بوسه بر دستان پدر خواهم زد
این روزها چیزی که ذهنم مشغول خودش کرده، فکر بوسیدن
دستهای مردی ست که به وسعت همه ی دنیا،
دوستش دارم . دستان زحمتکشی که پیامبر خدا(ص) بر آن بوسه می زند.
وقتی توی مراسمات عروسی، میبینم که داماد به احترام پدر،
خم می شود و دستانش را می بوسد ، با خود می گویم :
کی نوبت من برسد تا برای اولین بار دستان پدرم را ببوسم.
بدون شک آن لحظه از زیباترین لحظات عمرم خواهد بود.
حال دوست دارم پیش از آنکه آن زمان برسد به این آرزویم
برسم. اصلا شاید عمری نبود واسم، تا آن روز را درک کنم.
پس باید هر چه زودتر دست بکار شم.

تا به حال بهش نگفتم : دوستت دارم ، ولی ...
با یک سرفه شبانه او ... تا صبح نخوابیده ام ...
با یک وصیتش، تا مدتی حال و روزم را دگرگون میکند....
با یک جراحت یا کسالت ، دنیا بر سرم آوار می شود....
از گوشه چشمانش و از یک نگاه پر نفوذش ،
منظور و مقصودش را تیز میگیرم...
حرفهایش را نگفته می دانم.
و خوب میدانم چه میخواهد بگوید...
وقتی به این فکر میکنم که هر کس برای اولین بار
به بیت الله الحرام نظر افکند،
حاجتش برآورده می شود ، اولین فکری که بعنوان
خواسته ام از ذهنم می گذرد اینست :
نباشم روزی که .... پدرم نباشد ...
راستش
هیچوقت نتوانسته ام حتی گوشه ای اخلاقیاتش را در زندگی به کار گیرم ...
و هیچوقت نتوانسته ام کاری کنم که بعدها، مانع افسوس هایم شود ...
و حال
به خاطر غرور و احترام و عزتی که پدرم به من داد ...
به خاطر درس زندگی که پدرم به من آموخت ...
به خاطر ............
و ... و ... و ...


کوک کن ساعت خویش
اعتباری به خروس سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعت خویش
که مـؤذّن ، شب پیـش
دسته گل داده به آب
. . و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعت خویش
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعت خویش
که سحر گاه کسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعت خویش
رفتگر
مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعت خویش
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خواب اینترنتی عصر اتم می بیند

کوک کن ساعت خویش
که در این شهر ، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیر لبش برخیزی
کوک کن ساعت خویش
اعتباری به خروس سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
«کیوان هاشمی»

بنی آدم اعضای یک پیکرند ؟
اگر سعدی اینها ز یکدیگرند
چو عضوی بدرد آمده پس چرا
دگر عضوها بر سرش می پرند؟
چرا داس بر ریشه اش می زنند؟
به پشت سرش از چه با خنجرند؟
چرا زیر پایش لگد می کنند؟
چرا پس کلاه از سرش می برند؟
مگو شعر زیبای تو خوانده اند
گلستان پند ترا ننگرند
بنی آدمت را رها کرده اند
پی سرقت آن یکی رند!
که حتی به آیات قرآنی هم
ریاکار و سالوس و بازیگرند
چه مضحک شود سعدیا پیکری
که اندام آن یکدگر می درند
چه پیکر چه هیکل چه اندام بود ؟
که اعضای آن زیر پا یا سرند
نه دستی که از هم گره واکنند
نه چشمی که بر درد هم بنگرند
نه آقای مغز و نه بانوی دل
شکم را مرید، عبد پائین ترند
چه خواهد شدن عاقبت پیکری
که اعضای آن صهیون و کافرند
که خود می کشند و به خود می زنند
و خود می فروشند و بز می خرند
چه اعضای پیکر چه جای دگر
بنی آدم اعضایی شرم آورند!!!
